ترجمه انگلیسی به فارسی
برای سفارش ترجمه تخصصی کلیک فرمایید.
فیلم سال(فیلمدونی) - پوستی که در آن زندگی می‌کنم -the skin I live in

فیلم سال(فیلمدونی)

برای دسترسی آسان به مطالب این ویلاگ از گزینه جستجو استفاده کنید.

امتياز فيلم در (I MDB (7.7/10

«پوستی که در آن زندگی می‌کنم» (یا «پوستی که در آن قرار دارم») کار جدید پدرو المودوار مثل فیلم‌های قبلی این سینماگر اسپانیایی کاری عجیب و غریب است و به تبع آن نام‌گذاری ژانری که این فیلم مربوط به آن است، سخت می‌نماید. 
آیا این یک فیلم رازگونه روشنفکرانه است یا یک تریلر با مایه‌های ملودرام یا فیلمی با مشخصه‌های خفیف و سبک و ملایم از ژانر هارور (وحشت) و مبتنی بر امور علمی؟ شاید هم «پوستی که در آن زندگی می‌کنم» فقط یک نمایش تو در توی کشف شخصیت حقیقی افراد است.
وقتی هیچ یک از این عبارات برای توصیف فیلم جدید فوق مناسب جلوه نکند، مجبوریم خیال‌مان را راحت کنیم و دست به کاری بزنیم که خیلی‌ها مدت‌هاست در مواجهه با آثار هنری او انجام می‌دهند و آن عدم نامگذاری این فیلم‌ها با واژه‌های سنتی و بیان این عبارت کوتاه است که فیلم فوق‌، یک فیلم المودواری است. این کاری است که برای توصیف فیلم‌های دیوید لینچ، وودی آلن، اسپایک جونزی و پیش از اتمام آنها برای استاد بزرگ سوئدی، اینگمار برگمان انجام شده بود. بله، ما این بار هم با یک کار المودواری مواجه هستیم، با همه ویژگی‌های منحصر به فرد آن، آدم‌های صاحب رویکردهای غیرعادی، اتفاقاتی که معمولاً برای مردم خیلی معمولی روی نمی‌دهد و وابستگی‌هایی که به طور عادی در فیلم‌های سایر هنرمندان قابل یافت و دیدن نیست.
نکند او زندانی است؟
کار تازه المودوار، شکل و فرمی از زیبایی کلاسیک و توأم با نمادهای زیباشناسی است. تعریف آخر منوط به آن است که اصولاً چقدر کارهای او را دوست دارید و آیا از طرفداران وی هستید یا فقط از دیدن آن به تعجب درمی‌آیید و پیوسته استدلال‌های او را در می‌کنید. ما با دو کاراکتر اصلی در فیلم جدید المودوار در دل پاییز 2010 روبرو هستیم. یکی پزشکی که خانه‌اش پر از نقاشی‌ها و پرتره‌های سنتی و مناظر است و در میان آنها یک نقاشی متمایز از یک زن هم دیده می‌شود. این نقاشی به گونه‌ای است که بیننده از آغاز احساس می‌کند این تابلو و آدم درون آن با سایر آدم‌های نزد این پزشک تفاوت دارد. موضوع وقتی جالب‌تر و سوال برانگیزتر می‌شود که بیننده می‌بیند این زن در همان خانه زندگی می‌کند. او ظاهراً مریضی است که تحت درمان آن پزشک قرار دارد. تماشاگر سپس از خود می‌پرسد: آیا واقعاً همین طور است؟ نکند این زن زندانی این پزشک است؟ تا پایان فیلم پاسخی صریح به این پرسش داده نمی‌شود. فلاش‌بک‌ها و یک فیلم کوتاه ویدیویی که در خانه دکتر هست، به اطلاع ما می‌رسانند که نه این زن که ورا نام دارد بلکه همسر پزشک قصد خودکشی داشته است. او خودسوزی می‌کند، اما پزشک که نامش رابرت لجارد است و تخصص‌اش جراحی پلاستیک به شمار می‌آید و روحی دیوانه و سرگردان دارد، به نجات او می‌شتابد و وی را از مرگ می‌رهاند. با این حال لجارد به جای تمرکز روی اوضاع همسرش، نگران ورا هم هست. از آن پس لجارد (با بازی آنتونیو باندراس معروف) را در شرایطی می‌بینیم که مراحل درمانی و تربیتی ورا (با بازی النا انایا) را به دقت و از نزدیک زیر نظر داشته باشد تا او دوباره دچار مشکل و اسیر و قربانی تلاطم‌های روحی خود نشود.

فیلم «پوستی که در آن زندگی می‌کنم» با این فضا و تم مرکزی و پایه‌‌ای به حرکت در می‌آید و با همین رویکردها پایان می‌گیرد. المودوار از نمادهای نمایشی مختلف برای رساندن مقصودش به بینندگان بهره می‌گیرد و تو گویی با عمده کردن نقاشی‌های متعددی که در خانه لجارد است، می‌خواهد همچون همیشه نوعی ابهام ماندگار را در متن قصه‌اش باقی بگذارد. اینها نقاشی‌های گویا اینگرس یا مانه نیستند، اما به همان گونه و با همان دیدگاه تهیه و بر دیوارهای خانه پزشک قصه سوار شده‌اند که المودوار می‌خواسته است.
نگاه ویژه لجارد به ورا تا پایان فیلم پابرجا می‌ماند و انگار حتی «ورا»ی حاضر در پرتره او، از این مسئله مطلع است. المودوار با نشان دادن هر یک از این تصاویر به ما گوشزد می‌‌کند که این آدم‌ها چقدر غیرقابل فهم‌اند. داستان او، از اصل غیرممکن و تیره ولی در عین حال رویاگونه و تمسخرآمیز است. المودوار در سکانس نخست، ابتدا تصاویری از منطقه وقوع اتفاقات به دست می‌دهد. اینجا شهر تولیدو در خاک اسپانیاست، حرکت بعدی دوربین المودوار ما را به داخل منزل ویلاوار لجارد می‌برد و اینجا همان مکانی است که همه اتفاقات می‌افتد و ما می‌بینیم که ورا چطور در آن جا زندگی می‌کند. او یک اتاق بزرگ را در اختیار خویش می‌بیند و با این که درب آن جا معمولاً قفل است و فقط به دستور دکتر باز می‌شود، اما ورا هر چه را که می‌خواهد در اختیار دارد. بهترین وسایل الکترونیک در اختیار اوست. تلویزیون، امکانات مختلف ورزشی، غذاهای مناسب و حتی وسایل رنگرزی و نقاشی روی دیوار. او می‌تواند با چوب نقاشی‌‌اش هر چه می‌خواهد روی دیوار بکشد و هر موقع خسته شد، استراحت کند و سپس بپاخیزد و همه آن مشغولیت‌ها را از سر بگیرد. لجارد در همه حال ورا را بیمار خود می‌نامد، اما همان طور که پیشتر آمد اگر او را زندانی وی توصیف نماییم، صحیح‌تر عمل کرده‌ایم.
ماجرا چیست؟
مشکل و سوال اینجاست که ورا دقیقاً چرا و چگونه کارش به اینجا کشیده و ماجرا چه بوده که وی را به فردی مقیم منزل این پزشک تبدیل کرده است؟ المودوار در کنار رازها و سوالات متعدد دیگری که پیرامون این فیلم او وجود دارد، به سوال فوق نیز جواب نمی‌دهد و برعکس با استعاره‌ها و جملات پرمعنا، اما پنهان بیننده‌ها را دچار ابهام بیشتری می‌کند و انگار عمداً تماشاگران را بازی می‌دهد. در برخی صحنه‌ها نورپردازی او روی چهره‌ها و تاریک نگه داشتن نیمی از صورت کاراکتر به گونه‌ای است که بیننده در می‌یابند قسمتی از افکار آنان بر وی پوشیده نگه داشته شده و بهتر است که زیاد هم در مورد آن فکر و تقلا نکند. کلک دیگری که المودوار می‌زند و تعقیب دقیق قصه او را سخت می‌سازد این است که دائماً با فاکتور زمان بازی می‌کند و از امروز به گذشته و سپس به سرعت از سابق به حال حاضر سفر می‌کند و در نتیجه تماشاگر در تشخیص اتفاقات دچار ابهامات فزون‌تری می‌شود. شاید این نظر و به لحاظ وضعیت‌های دیروز و امروز و ترسیم رنج‌های کاراکتر اصلی «پوستی که در آن زندگی می‌کنم» بی‌شباهت به «سرگیجه» شاهکار سال 1959 الفرد هیچکاک نباشد زیرا آن جا هم کاراکتر جیمز استوارت دائماً در چهره کیم نوواک زنی را می‌بیند که سال‌ها پیش به خاطر بی‌مبالاتی او مرده است، اما حالا وی یقین دارد که آن زن نمرده بود و اینک با اندک تغییراتی دوباره در مسیر او قرار گرفته است. زن مرکزی قصه جدید المودوار، کیم نوواکی نیست که به اوهام استوارت پیوند خورده بود، اما زنی است که معلوم نیست چه میزان از آن مخلوق ذهن کمتر لجارد است و چند درصد آن حقیقی، المودوار به ما می‌گوید که همسر لجارد در حادثه‌ای به شدت سوخته به طوری که این پزشک مدت‌ها در تلاش برای یافتن پوستی تازه و استفاده از آن برای ترمیم این عارضه و بخشیدن ظاهری قابل توجه به همسرش بوده است. آیا ورا تصور و تجسم زنی است که لجارد برای جبران عارضه همسرش در ذهن خود دارد یا او می‌خواهد بعد از درمان کامل ورا با وی ازدواج کند و همسرش را طلاق دهد؟ اینها همه سوالات بی‌جواب قصه‌اند، اما همان طور که قبلاً نیز نوشتیم سوار شدن بر کل این قصه و سر در آوردن از تمامی آن چه کارگردان 62 ساله اسپانیایی مطرح می‌کند، بسیار سخت و نزدیک به غیرممکن است. با این حال در تمامی طول فیلم این نکته مشخص است که چیزی پنهان پشت‌سر مواردی که می‌بینیم وجود دارد. چیزی که بخشی از رازها را برملا می‌کند و موقعی که بیاید، انفجارگونه خواهد بود.
معلوم است که ورا چیزی ورای این زندگی‌ خوش، اما محدود را می‌خواهد و وقتی لجارد دست به آزمایش‌های عجیبی می‌زند و بدنبال ترکیب‌های تازه‌ای مشتق از خون و نظایر آن می‌رود، شدت تعجب بیننده‌ها و میزان ابهام موضوعات بیشتر می‌شود. انگار موم رنگی که در دست‌های وراست و با آن نقاشی‌های عجیب و معنادار می‌کشند یک نسخه آن در دست‌های لجارد هم هست، اما این که از قلم دکتر خون می‌چکد، بحث دیگری است! حتی در صحنه‌ای که ظرفی از خون در حرکتی سمبلیک به روی یک تختخواب سفید رنگ پاشیده می‌شود، المودوار لزوماً نمی‌خواهد خبر از فاجعه‌ای بدهد که اصولاً هم در راه نیست و صرفاً یک وسیله برای ارائه تصور و نمادی اکسپرسیونیستی به دست می‌دهد، تو گویی این هم از نقاشی‌ها و روایت‌های او از روح پرتلاطم و «این روزها اغلب بیمار» بشر در غرب لجام گسیخته است.
در این تصویر آبستره غیرقابل اثبات، هر چیزی می‌تواند روی دهد و هجمه آدم‌ها و تصورات و موضوعات به قلب فیلم گاه به قدری زیاد می‌شود که حساب کار از دست بیننده در می‌رود. از این طریق دائماً کاراکترهای جدید خلق می‌شوند و در فضایی که ادغامی از حالات ترسناک، ملودرام و اسلپ استیک به نظر می‌رسد، باز سوال تازه‌ای خلق می‌شود. روزی یکی از همکاران لجارد در حرفه پزشکی بعد از دیدن تحقیقات و کارهای غریب به وی با صدایی رسا می‌گوید: «تو دیوانه‌ای» ولی واکنشی را از جانب این پزشک در قبال این حرف نمی‌بینیم و انگار خود او هم این را قبول دارد. معلوم نیست که اتفاقات بعدی چه تأثیری بر کل ماجرا دارند، اما تا پایان قصه کنترل المودوار بر موضوعات مورد نظرش و مسایل دستمایه کارش کند و ضعیف و سست نمی‌شود و او همان قدر بر اوضاع مسلط می‌ماند که در آغاز بود. این که اصل موضوع و آن چه المودوار می‌خواهد بگوید چقدر جذاب است و تا چه حد می‌تواند بیننده‌ها را پایبند کند، یک مسئله ثانوی و البته بسیار مهم است و بهتر می‌نماید که آن را در عکس‌العمل تماشاگران فیلم حالا که اکران عمومی آن در اکثر قاره‌ها شروع شده، جستجو کرد.

در روند این حوادث است که یک روز سروکله یک بیمار روانی و مزاحم اجتماعی به نام زکا (روبرتو الامو) در مقابل درب منزل لجارد پیدا می‌شود و نورما (بلانکا سوارز) دختر این پزشک هم با مرد جوانی به نام ویسنته (جان کورنت) آشنا می‌شود و این مرد کسی است که کاراکتر باندراس نمی‌تواند به او اعتماد داشته باشد، زیرا به گمان او، ویسنته می‌تواند نورما و به تبع آن او را به دردسر بیندازد. همه اینها کمک می‌کند تا آشنایی و ارتباط پزشک با ورا مثل یک جعبه راز باقی بماند و انواع کارها و عکس‌العمل‌هایی که در فیلم می‌بینیم، می‌تواند نه وسیله‌ای برای گشودن این جعبه بلکه امکان و راهکاری برای محکم‌تر کردن آن باشد. در این دنیای ویژه آنتونیو باندراس معروف که بیش از 20 سال است با هالیوود کار می‌کند و هر از چند گاه به جامعه سینمایی کشورش بازمی‌گردد تا یک فیلم اسپانیایی را هم بازی کند و همچنین النا آنایا در رل ورا عالی ظاهر شده‌اند، هر چند المودوار از آنها نخواسته است که تماشاگران را با انواع طرق و کلک‌ها سحر کنند. با این حال می‌توان کاراکتر ماریزا پاره‌دس یکی از بازیگران محبوب المودوار را مثال زد که در فیلم جدید وی رل سرایدار وفادار لجارد را بازی می‌کند. او که ماریلیا نام دارد با شخصیت‌ گرم و گویش خاص خود به قصه‌ای یک حس عادی و عمومی می‌بخشد که توضیحات قبلی و تمامی سطور پیشین لابد شما را هم به این باور رسانده که سرشار از رویکردهای غیرعادی است و تا پایان قصه هم مشخص نمی‌شود دکتر از محبوس نگه داشتن یکی از بیماران خود چه بهره‌ای می‌برد. این که می‌توانیم باندراس را این بار در رلی ببینیم که برخلاف تمامی نقش‌های هالیوودی‌اش نه بر سیمای او بلکه بازی زیر پوستی او تکیه دارد، یک نعمت است. البته این توفیق محصول این نکته است که باندراس پیش‌تر هم و به واقع در دهه 1980 و ابتدای دهه 1990 در 3 فیلم دیگر المودوار نیز با وی همکاری کرده بود. باندراس پیش از آن که با بازی در «خانه ارواح» (1993) و «دسپرادو» (94) کاملاً در هالیوود جا بیفتد، در آثاری خبرساز از المودوار همچون «ماتادور» و «دست‌هایم را از بالا و پایین ببند» بازی کرده و نماد حرکت توأم با شورش جوانان در دل جوامع آشفته شده اروپا بود و بیست و اندی سال بعد نیز او توانسته است با کم اثر کردن فاکتور زمان بر خود و البته در رل پزشک میانسالی که رو به پیری می‌رود سلاح مستعمل، اما هنوز کارآمدی در ارتش غیرمتعارف و عجیب المودوار در یک محیط بسیار کوچک در فیلم جدید وی باشد.
بدتر از بی‌قانونی
برای المودوار در «پوستی که در آن زندگی می‌کنم» نه یک نقطه عطف و نه حتی یک نوجویی و تازه‌گویی محسوس به حساب می‌آید بلکه بیشتر دنباله‌ای بر افکار قبلی اوست. او بعد از پشت سر نهادن یک دوره تند سرشار از یاغی‌گری در تم داستان‌هایش در دهه 1980 و نیمه اول دهه 1990، از اواخر دهه 90 به سمت و سوی آثاری ملایم‌تر و عمیق‌تر و کنکاش بیشتر در روابط انسان‌ها و زندگی آدم‌های تنها مانده روزگار رفت و گاه از کاراکترهایی گفت که تابع هیچ یک از قواعد جامعه نیستند و رضایت هم نمی‌دهند که برای ماندن در جامعه بی‌محتوا و هدف گم کرده غرب با قوانینی همسو شوند که بدتر از بی‌قانونی و بدکرداری است.
فیلم‌های قابل اعتنای «همه چیز درباره مادرم»، «با او حرف بزن» و «Volver» از این طریق و در مقطع زمانی مذکور زاده و خبرساز شدند و حتی از اسکار برترین فیلم «خارجی» (غیر آمریکایی) سال نیز بی‌نصیب نماندند. «پوستی که در آن زندگی می‌کنم» برتر از سه فیلمی که گفتیم، نیست اما قطعاً قدمی در راه تکوین هر چه بیشتر این هنرمند در مقطع نزدیک‌تر و کنونی دوران 35 ساله فیلمسازی المودوار است و اگر وی در زمان ساخت «زنان در آستانه فروپاشی عصبی» (1990) یک پدیده درخشان در سینمای مدرن فرهنگی اروپا خوانده شد، حالا او بیش از دو دهه بعد پیرمرد همچنان نوجویی است که دوست دارد از وابستگی انسان‌های بی‌پناه در غرب و در نهایت ناامید شدن آنها از یکدیگر بگوید. مهمترین سوالی که فیلم جدید المودوار ایجاد می‌کند و به این پاسخ نمی‌دهد، این است که آیا دکتر واقعاً به ورا کمک می‌کند تا روح و جسم‌اش سالم و قدرتمند شود یا صرفاً با نگه داشتن او در محیطی محدود به سوی تباهی به پیش می‌برد و به نظر می‌رسد که حالت دوم بیشتر از وضعیت اول ره آورد این فیلم برای کاراکتر ورا و نظایر وی باشد.
مشخصات فیلم
* عنوان: پوستی که در آن زندگی می‌کنم (the skin I live in)
* کارگردان: پدرو المودوار
* سناریست‌ها: پدرو المودوار و اگوستین المودوار، براساس رمان «میگال» نوشته تیه‌ری ژانکه
* مدیر فیلمبرداری: خوزه لوییس الکاین
* تدوینگر: خوزه سالسیدو
* موسیقی متن: البرتو ایگلسیاس
* مدیر هنری: آنتزون گومز
* طراح لباس: پاکو دلگادو
* تهیه‌کنندگان: اگوستین المودوار و استر گارسیا
* محصول: سونی پیکچرز
* طول مدت: 117 دقیقه
* بازیگران: آنتونیو باندراس، النا انایا، ماریزا پاره‌دس، یان کورنت، روبرتو الامو، ادوارد فرناندز، بلانکا سوارز، سوزی سانچز، باربارا لنی و فرناندو کایو.

 امتياز فيلم در (I MDB (7.7/10

 آدرس فیلم در IMDB

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم اسفند 1390ساعت 18:57  توسط مدیر وبلاگ  |